وقتی
این نوشته ایمان رو خوندم طبیعی بود که متاثر بشم و به خیلی چیزها فکر کنم و دلم برای خیلیها بسوزه اما سالها زندگی در مقابل بنای عظیمی به نام «زندان قصر»، باعث شده تا کلمه اعدام مرا بیش از همه شما آزار دهد.
نمیدانم حکم اسلامی است یا ایرانی؛ اعدامها قبل از طلوع آفتاب صورت میگیرد. سالهای سال صبحها که برای رفتن به مدرسه بیدار میشدم، صدای گریه و زاری میآمد. خانواده قاتل اجازه حضور در مراسم اعدام را ندارند و تنها خانواده مقتول به داخل زندان میروند تا اگر دلشان سوخت، پای چوبه دار رضایت دهند.
صدای گریه و التماس خانواده متهم زمانی به اوج میرسید که آمبولانسی از در زندان خارج میشد؛ یعنی کار تمام شده بود و باید به بهشت زهرا می رفتند.
تابستانها هم که مدرسهای در کار نبود، مامان زودتر از همه بیدار میشد و آرام پنجرهها را میبست که با صدای ضجه بیدار نشویم. حتی جرات نمیکنم خودم را جای هیچ یک از طرفین بگذارم؛ نه متهم و نه مقتول ولی بارها از پشت پنجره و دیوارهای چند لایه زندان قصر، صحنه اعدام را مجسم کردم.
نمیدانم برای کسی که حلقه کلفت طناب دار را بر گردن دارد زندگی و مرگ چه تعریفی دارد. هیچ وقت جرات نکردم از در خانه خارج بشوم و از نزدیک حرفهای خانواده مقتول را بشنوم فقط عصرها صفحه حوادث روزنامه ایران را میخواندم تا بدانم کی یا چه کسانی اعدام شدهاند. از هر قشر و طبقه ای که فکر کنید وجود داشت؛ از استاد دانشگاه تا اراذل گردن کلفت ولی دلم برای همه آنها میسوخت.
گفتهاند «حیات» اولین حقی است که بر گردن انسان گذاشته شده است اما کدام مرجع میتواند این حق را از بین ببرد؟
احکام حقوقی یک کشور یا یک دین میتواند امر به این مهمی را نادیده بگیرد؟
من مرگ را حتی در غسالخانه بهشت زهرا هم باور نکردم اما زندان قصر به اندازه همه عمرم مرگ را برایم معنا کرده است. دلم برای این بنا میسوزد؛ آن ازدوران پهلوی و اهریمنی به نام پزشک احمدی و این هم از جمهوری اسلامی با کابوسی به نام اعدام.