تبليغاتX
دختر قجری
دختر قجری


سلام


خیلی ادعایمان می‌شود وقتی قصه‌ها و افسانه‌ها را زیر و رو و نقل می‌کنیم اما این روزها ثابت کردیم که به حق، فرزندان قابیل هستیم.

برادرکشی را تمام و کمال آموخته و امتحان پس داده‌ایم.



PS:

* من چندین روز است که نفس نکشیده‌ام!

* حال که یکدیگر ار تا سر حد مرگ زدیم و کشتیم، بیایید جاسوسی یکدیگر را هم بکنیم:

http://www.iribnews.ir/NewsRoom.aspx?ID=26677503

* از اخلاق، حتی ذره‌ای در وجود آقایان باقی نمانده است!

* باباطاهر عريان: 

مكـن كاري كـه برپا سـنگـت آيو

جـهـان بـا ايـن فراخي تنگت آيو

چـو فردا نومه‌خونون نومه خونند

تو نومه خـود ببـيني نـنـگـت آيـو



لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |

سلام


خدمت جناب آقایان مسئول، اعم از رییس و وزیر و معاون، نمایان و پشت پرده، آشکار و در سایه 

با عرض سلام و احترام 

ضمن تبریک ایام انتخابات و ژانگولربازی‌های آقای رییس‌جمهور وقت، خواهشی از شما داریم.

اینجانب به نمایندگی از خودم، خانواده‌ام و تعدادی از دوستانم درخواستی داریم. این روزها خیلی به همه خوش می‌گذرد. شب‌ها به خیابان‌ها می‌روند و بدون آنکه کسی مزاحم‌شان شود، آواز می‌خوانند، دست می‌زنند، سوت و هوار می‌کشند. بدون آنکه نگاه سنگینی را احساس کنند و گشت و باتومی در کار باشد. 

نمي‌دانم در جریان هستید یا نه، شادی و عوامل خوشگذرانی در کشور ما تنها به رستوران‌ها محدود می‌شود و مردم سرگرمی کم‌هزینه دیگری ندارند و به همین دلیل انتخابات برای آنها نوعی تفریح محسوب می‌شود؛ آن هم در این چهار سال که کارد به استخوان همه رسیده است.

بدین وسیله و با توجه به توضیحات مندرج، از همه شما آقایان و آقازاده‌هایتان تقاضا داریم که با دستکاری در  اصل 140 قانون اساسی،‌ انتخابات ریاست‌جمهوری را سالانه برگزار کنید تا کمی روح شادی و نشاط در  جامعه ما دمیده شود. به گمانم آنچه که می‌گویند تمرین دموکراسی است، شامل همین فعالیت‌ها و کتک و فحش خوردن‌ها هم می‌شود.


با احترام
اینجانب
به نمایندگی از دوستان و خانواده و مردمان ایران زمین

 

لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |

سلام

چند شب پیش خواب دیدم که من و شیما در گوانتانامو زندانی هستیم!!!
شکنجه‌مان می‌کردند؛‌ دردی نداشت اما اعصابمان را داغون می‌‌کرد. داشتند شیما را آزاد می‌کردند ولی در لحظه آخر منصرف شدند و دوباره به زندانش آوردند!

شیما و اعصاب راحتش معرف حضور دوستان بسیاری است. صبح که زنگ زدم و خوابم را برایش تعریف کردم گفت: «تو خیلی بیخود کردی. گردش و تفریحت رو با مرجان و فاطمه می‌ری؛ به زندان رفتن که می‌رسه یاد من می‌افتی؟ من از پشت اف‌اف همتونو لو می‌دم.» 

عاشقتم شیما :-*



لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |

سلام


وقتی
این نوشته ایمان رو خوندم طبیعی بود که متاثر بشم و به خیلی چیزها فکر کنم و دلم برای خیلی‌ها بسوزه اما سال‌ها زندگی در مقابل بنای عظیمی به نام «زندان قصر»، باعث شده تا کلمه اعدام مرا بیش از همه شما آزار دهد.
نمی‌دانم حکم اسلامی است یا ایرانی؛ اعدام‌ها قبل از طلوع آفتاب صورت می‌گیرد. سال‌های سال صبح‌ها که برای رفتن به مدرسه بیدار می‌شدم، صدای گریه و زاری می‌آمد. خانواده قاتل اجازه حضور در مراسم اعدام را ندارند و تنها خانواده مقتول به داخل زندان می‌روند تا اگر دلشان سوخت، پای چوبه دار رضایت دهند. 
صدای گریه و التماس خانواده متهم زمانی به اوج می‌رسید که آمبولانسی از در زندان خارج می‌شد؛ یعنی کار تمام شده بود و باید به بهشت زهرا می رفتند.
تابستان‌ها هم که مدرسه‌ای در کار نبود، مامان زودتر از همه بیدار می‌شد و آرام پنجره‌ها را می‌بست که با صدای ضجه بیدار نشویم. حتی جرات نمی‌کنم خودم را جای هیچ یک از طرفین بگذارم؛ نه متهم و نه مقتول ولی بارها از پشت پنجره و دیوارهای چند لایه زندان قصر، صحنه اعدام را مجسم کردم.
نمی‌دانم برای کسی که حلقه کلفت طناب دار را بر گردن دارد زندگی و مرگ چه تعریفی دارد. هیچ وقت جرات نکردم از در خانه خارج بشوم و از نزدیک حرف‌های خانواده مقتول را بشنوم فقط عصرها صفحه حوادث روزنامه ایران را می‌خواندم تا بدانم کی یا چه کسانی اعدام شده‌اند.  از هر قشر و طبقه ای که فکر کنید وجود داشت؛ از استاد دانشگاه تا اراذل گردن کلفت ولی دلم برای همه آنها می‌سوخت.
گفته‌اند «حیات» اولین حقی است که بر گردن انسان گذاشته شده است اما کدام مرجع می‌تواند این حق را از بین ببرد؟
احکام حقوقی یک کشور یا یک دین می‌تواند امر به این مهمی را نادیده بگیرد؟ 
من مرگ را حتی در غسالخانه بهشت زهرا هم باور نکردم اما زندان قصر  به اندازه همه عمرم مرگ را برایم معنا کرده است. دلم برای این بنا می‌سوزد؛ آن ازدوران پهلوی و اهریمنی به نام پزشک احمدی و این هم از جمهوری اسلامی با کابوسی به نام اعدام. 


لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |