تبليغاتX
دختر قجری
دختر قجری

سلام آقای فرهاد فخرالدینی

سلام استاد؛ رهبر سابق ارکستر ملی ایران


گفته و نوشته بودید که در زمانه‌ای که به مردم این کشور هتک حرمت می‌شود و در روز روشن‌، برای آنچه حقشان است کتک می‌خوردند،‌ نمی‌توان ارکستر ملی را مجبور به نواختن ساز کرد. گفتید و نوشتید تا از خدا خواسته، بساط همه سازها و طرب‌ها را جمع کنند و بیاندازند گردن شما.

حرف‌تان حق است اما فکری هم به حال دل سوخته ما بکنید. ما هنوز دلمان می‌خواهد بعد از اجرای برنامه شما آنقدر کف بزنیم تا برگریدید و آهنگ همیشگی را بنوازید. بعد از این همه سال می‌دانیم که باید آنقدر دست بزنیم تا باز گردید و «ای ایران» را رهبری کنید. همه ارکستر یک طرف و شما و این آهنگ یک طرف. 

قول می‌دهم این‌بار با صدایی رساتر از قبل، خواننده ارکستر شما را همراهی کنیم و صدایمان فقط به ترجیع‌بند آخر، آن هم زمانی که با لب‌ خندان به سوی جمعیت بازمی‌گشتید و با آن چوب جادویی همه را به خواندن تشویق می‌کردید، خلاصه نشود. آنقدر بلند بخوانیم « در راه تو/ کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاک ایران ما» تا خواب همه کر و کورهای این مملکت را آشفته کنیم و خون دررگ‌هایمان با سرعت بیشتری بدود. ما عادت کرده‌ایم با هیجانی ناسیونالیستی سالن تالار وحدت را ترک کنیم و حداقل چند دقیقه‌ای به خود و کشورمان افتخار کنیم.  

شما به گردن همه آنهایی که حتی فقط یک‌بار در اجراهای شما شرکت داشته‌اند، حق دارید. کاش می‌شد تنها یک‌بار دیگر ارکستری را رهبری می‌کردید تا حداقل با صدا و دست‌زدن‌هایمان با شما خداحافطی و از تمامی تلاش‌هایتان تشکر می‌کردیم و شعری را می‌خواندیم که در هر دوره‌ای، سوهان روح ظالمان زمانه بوده است؛ کاش.



لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |

سلام


از آن وقت‌هایی است که از زمین و زمان بیزارم. یعنی تمام دغدغه‌های عالم خراب شده‌اند روی سرم  و حتی نمی‌توانم نفس بکشم. شب‌ها با سر درد به رختخواب می‌روم آنقدر که فکر می‌کنم.

خدا جد و آباد آن کسی را که گفته: «همه درد آدمی از دانستن است» را بیامرزد. آخر یکی نیست بگوید به تو چه ربطی دارد؟ مگر ناجی دنیایی یا بار همه عالم بر دوش توست؟ آنقدر با خودم کلنجار می‌روم و در خلوت با خودم حرف می‌زنم تا بلکه از این نقش «سوپر من» بیرون بیایم و خودم شوم.

همه قصه ها و داستان‌هایی را که خوانده‌ام مرور می‌کنم تا ببینم به کدام بیشتر شبیهم و عاقبتم را پیش‌بینی کنم؛ به هیچ جایی نمی‌رسم. یک راه فرار می‌خواهم؛ یک کاری، جایی، جشنی تا از یادم برود و دوباره ریست شوم. مسافرت راه خوبی است اگر ممکن شود.


* * * 
بهناز چهارمین نفر بود در این شش ماه که راهیش کردیم. تازه آنهایی که بی‌مهمانی و خداحافظی رفتند، بماند. ده‌ها نفر هم در لیست انتظارند تا با اولین پول یا امکان و راه‌حل، فرار را بر قرار ترجیح دهند. نمی‌دانم تا کی دوام بیاوریم. 




PS:

خدایا!
سند و مدرکی داری تا ثابت کنی من از تو خواسته‌ام که در این زمان و در این کشور مرا قرار دهی؟
اگر گفته‌ام و حتما زیرش را امضا یا اثر انگشتی گذاشته‌ام، فریاد می‌زنم که: «غلط کردم.»
الان می‌شود کاری کرد؟
فایده ای دارد؟


لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |