سلام ![]()
صدای گامهایش را می شنوم
آرام آرام جلو می آید
بار اول نیست و مطمئنا آخری هم
اما هر بار با شمایلی جدید
می دانم و نمی دانم
می دانم که هست
و نمی دانم چگونه
اگر پیش از وقوع سخن بگویم محکومم به توهم
اگر پس از واقعه سخن گویم
جرمم تاخیر است
صدا هر لحظه نزدیک تر می شود
سلام![]()
زمان
زمزمه های کهنه را معنا می کند
اتهام نادانیم
تفهیم می شود
که شنیده هایم
نه مبدا داشت ونه مقصد
گناه کیست؟
متهم یا دادستان؟
باز محتاجم به۰۰۰
زمان
سلام![]()
چه آسانند بهانه های شادی
و چقدرسختگیریم
سرچشمه قهقه هایم آنقدر معمولی
که عدم درکشان پیش از این
مایه تعجب است
ایمان آوردم به حرف سهراب :
"چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید "
سلام![]()
سه
هفت
چهل
سال
تحمل درد آدمی مگر چقدر است؟
همه چیز فنا می شود و فراموش
جز یادها و خاطرات
وقتی می روی
دیگر " خودت " مهم نیستی
آنچه بر جای مانده را تنها به یاد می آورند
که : یادش بخیر ۰۰۰
هستی ها نابود می شود
اما
ذهن ها را نمی توان پاک کرد
حتی با گذر سال ها
سلام ![]()
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه وهم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو گر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
سلام ![]()
وقتی خودت نیستی
وجودت را تکه تکه می کنی و هر قطعه را به جایی می افکنی
برای پیدا کردن خودت دچار مشکل می شوی
بعضی قطعه ها نزدیک است و در دسترس
اما
برخی را حتی نمی دانی کجاست
هست یا نه
تازه مشکلات آغاز می شود
پایتختی را برای یافتن خودت زیر پا باید بگذاری
پازلی را باید کامل کنی که
تکه هایش برایت " قایم باشک " بازی می کنند
قطعه هایت را که پیدا کردی
پیش از آنکه در قالب پازل بچینی
با سنگینی کوله بارت
تکه های زیادی را دور می اندازی
که ارزشی ندارند
جستجوی دوباره ای شروع می شود
برای ساخت خودی بهتر
پازلم کامل شد
قطعه های جدیدی بدان اضافه کردم
تنها یک قطعه دور از دستر س داشتم
حال که یافتمش
کنارش می نهم تا جایگزین بهتری برایش بیابم
که بی ارزش است
تجربه بزرگی بود
ساخت این پازل هزار تکه
ولی
من اسمشو گذاشتم " قشنگترین اشتباه "
سلام ![]()
مزه جدیدی است تجربه چشمانم
سلام مژه هایم به هم
آغاز رژه تصاویر بر پرده پلکهایم است
آنقدر ملموس و طبیعی
نمی دانم تخیل یا واقعی
زندگیم را با چشمان بسته دنبال می کنم گویی
که شبها هم بیدارم
خواب واژه غریبی گشته
روزها برای هر حرفی یا کاری
حافظه ام را گیرم به یاری
که : گفته ام؟ کرده ام ؟
عالم عجیبی است
جالب آنکه
خستگی هم نمی گیرد از من سراغی
این مرحله هم گذارا است و رفتنی
پس
"می چرخم و می رقصم " به اتکا جوانی
برای ا و که بارها و بارها
آغوشم را درک کرده است
![]()
پذیرای رنج و سختی هستی
اما
برای خوشی شرط می گذاری
بیهوده نزیسته ایم در کنار هم
پیش از آن که زبان بگشاییم
می فهمیم
دانستم و منتظر نشستم
نمی دانستم برای انعکاس قهقه ها
یا آوای هق هق هایت
اما آماده حضورت
تنها نیستی
خوب می دانی
آرامش نعمت بزرگی
و حفظش فقط با تو است
یک تحقیق در مورد وبلاگ های فارسی
سر بزنید . جالبه
http://internetfolklore.blogfa.com/post-31.aspx
سلام![]()
خش خش
راه که می رفتی
هر چند آرام و بیصدا
بیجان برگهای افتاده از درخت
حضورت را اعلام می کردند
خوشایند یا نا مطلوب
پیش از دیدن
صداها خبر از پیرامونت می داد
قدرت انتخاب داشتی
ببینی یا چشمانت را ببندی
بشنوی یا گوشهایت را بگیری
ببینی بشنوی اما اهمیت ندهی
اما از این پس
سکوت را تجربه می کنی
قدمها روی برف
تنها رد پایی به جا می گذارد
بی هیچ هیا هویی
زمستان است
سکوت را تجربه می کنی
غافلگیری نتیجه این آرامش است
ناخواسته روبه رو می شوی
با خوب و بد دوران سرما
دستها گرم و قلبها نیز
هراسی از سکوت و ندیدن ونشنیدن نیست
وقتی تنها نیستی