سلام ![]()
ثابت کردیم
حکایت بودن هایی است که
عادت شده اند
و اگر نبودند کسانی که عادتمان را بر هم زنند
چگونه " نظریه عام انیشتین " را اثبات می کردیم ؟
* عکس : مرتضی قدیمی
سلام
روزها خود نحسی می کنند
پارسال و این روزها
امسال به شکل دیگری رقم خورد
صبح ات را که با شوم ترین خبر ممکن شروع کنی
وای بر روزت :
" دکتر حسن نمک دوست تهرانی از دانشگاه اخراج شد. "
در بی بهانه گی ها قانون پتک می شود بر سر هایمان
وجدان کاری را در کلاسش آموختیم
زمان متعجب ماند در سرعت انتقال اخبار
ارزش خبریمان " شهرت " بود یا " عجیب و استثنا " ؟
چشم انتظار باز گشتش
شاگردانی خلف هستیم
![]()
عجیب روزگاری بود
همین حوالی گذشته سال رفته
شبحی شده بودیم
از بارش بدی و نحوست
آغازگرش چنین تاریخی بود
اما بی نهایت
پایانی نداشت
دلهره و اضطراب جدا ناشدنی
از ما , از حرفهامان و از کردارمان
تلخ ترین کابوسهای عمرم را
در آن شب ها غرغره کردم
پیوستگی هق هق هایم
24 ساعت را دقیقه ای کرده بود
رخت بر بستن سال کهنه
دستهای تسلیم شده مان را پایین آورد
بوی بهار
در رگهامان نفوذ کرد
شادابی را با زنده گی زمین هم سرا شدیم
یادت هست ؟
سلام ![]()
سردرگمی را تجربه نداشتم در روزی که
برای من است طی سالها
گیج و منگ و خوشحال :
۱. از او که بیش از یکسال است ندیدمش و
میلادش که هیچ خودش را هم از یاد برده بودم ![]()
۲. از " نازنینم " که بس قوی حافظه ای دارد
۳.از پر مشغله دوستی که داشته ام اولین هدیه امسالم را
۴. از او که امروز پس از گلایه های به حق تبریکش را پذیرا بودم ![]()
و
از آنها که هفته را هم آشناییمان زمزمه نمی کند
روزگار غریبی است
سلام ![]()
صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال کوه می روم از بین بوته ها
گویم:" ببین از پس چل سال و بیشتر
باز این همان بهار و همان کوه و بازه است."
بر شاخسار شور گز پیر مرغکی
گوید:"نگاه تازه بیار تا بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است."
(شفیعی کدکنی)
سلام ![]()
چیزی نمانده
ابن بار دراز زمانی دور بود
آخرینش را به یاد ندارم
سنگینی گلویم تنها شاهدم است
از خوبی و بدی
همه در کنار یکدگر ساختنش
حال فقط تلنگری لازم است
تا سرازیر شود از مجرای چشم
سلام ![]()
قفل کرد زانوانم را
صدایی که بازگشت
صدا بود یا انعکاس دور افتاده اش؟
نمی دانم
ایستادم در مرکز زمان
نگریستم
آینده محو تر از گذشته
و گذشته مملو از زوایای تاریک
مهلتی است کوتاه
۱۸۰ درجه چرخیدم
بازگشتم
ندانسته ها آشکار می شود و
جواب بسیاری از " چرا " ها
اما نه همه
کنون که فعل حال را صرف می کنم
فزونی می یابد وضوح آینده ام
سلام ![]()
حماقت حماقت حماقت
نمونه بارز این کلمه است وجودش
ادعای بی رنگی می کند
اما
از رومی هم رومی تر و
از زنگی هم زنگی تر است
زندگیش تنها در یک نقش خلاصه می شود:
"احمق ساده لوح"
عزت نفس برایش بیگانه است
بازی ها و نقش های زندگی را خوب می شناسد
ولی برای دیگران
برایش هم غریبه ای و هم آشنا
هم دوست و هم دشمن
هم هستی و هم نیستی
کاش می فهمید
که ترس و وحشت
تنها تا زمان تصمیم گیری است
و پس از آن
تجربه لذت بخش آسودگی
نوجوان که بودم یادداشت هایی در " ایران جوان " نوشته می شد از دختری با نام مستعار
" ترمه" که برای تحصیل به کشور دیگری رفته بود.مشکلاتی را که بیان می کرد فسانه
می شمردم و غیر قابل باور.
می خوام راحت و معمولی بگم.از یه مادر.از یه مادر ایرانی که ۱۰ ساله رفته یه کشور
دیگه.کشور و شهری که برای مدتی توجه کل دنیا رو به خودش جلب کرده.آلمان و شهر
نورنبرگ.یه مادری که وقتی که رفت بیشتر از همه دلش برای کوه ها تنگ شد که هر روز
از پنجره اتاقش می دید :" هر وقت از پنجره اتاقم کوه های البرز رو می دیدم مطمئن
می شدم که تهران یه شهر امن و محکمه.اما اینجا تا چشم کار می کنه دشته . " مادری
که الإن مادر دو تا بچه آلمانیه و تونست توی یه کشور غریب و با شوهری آلمانی
فرزندانش رو به نامهایی ایرانی نامگذاری بکنه.
آواز دهل شنیدن از دور خوش است.هر گاه می خواهد گله و درد دل کند او را
خوشبخت می نامند و حرفهایش را از سر دلخوشی. سنگ صبورش دوستی قدیمی
است در موطن. گله هایش حق بود اما از جنسی نا آشنا.از غم غربت تا بی حرمتیهای
بیگانگان.از فساد و بی بند و باری که نمی خواهد فرزندانش دچار گردند.از پوچی ناشی
از تکنولوژی بی حد و اندازه. از سردی روابط میان خودشان. از اینکه کودکانشان به
چند پدری و چند مادری عادت دارند.
در این ده سال بارها به ایران آمده و هر بار مثل روز اول با غمی بزرگ رفته است.
دلخوشی هایش دخترش و یک دوست است : کشیشی کاتولیک و آلمانی. از تعجب
کشیش بسیار گفت هنگام شنیدن از اسلام : " پس چرا دین شما اینچنین به جهانیان
معرفی شده است ؟ " تمامی داشته هایش را مدیون " دکتر شریعتی " می داند که
کتابهایش را بار ها و بار ها برای کودکانش خوانده و توضیح داده است. دخترش را
تکه ای جواهر می داند .هیچگاه با مادر آلمانی حرف نمی زند و همواره تاکید می کند
که دورگه است : " 50% دوچ و 50% پرشن"ماه رمضان را نیز بر پا داشته که از
ساعت 4 به وقت تهران تنها برنامه های ماهواره ایران در خانه تماشا می شد و از
تعجب دخترش در برابر شنیدن اسماء الله که : "من فکر می کردم خدا تنها یک اسم
دارد.اگر 100 تا اسم داره پس حتما خیلی بزرگه ؟! "
شوهرش را دوست دارد اما مشکلات زناشویی مرز نمی شناسد. گاه او را بی احساس
می خواند گاه ولخرج که فقط به فکر حال است.
از خوبی ها و امکانات زیادی نیز سخن می گوید .اما در کفه ترازوی او وزنی ندارد.
نمی دونم چرا این رو باز گو کردم ولی شنیدن هق هق گریه یه دوست پشت تلفن و
از فاصله ای بسیار دور قلبم را نا آرام کرد که منتظر بهانه است برای بیشتر تپیدن.
ارزش ها نزد انسان ها متفاوت است. هیچکس را متهم نمی کنم اما خودم را می شناسم
و اینگونه زمزمه می کنم :
" من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم
نمی دانم "
سلام ![]()
پایان است نتیجه آغاز
آغازی که خود نتیجه جراتی است برای تجربه
بسم الله که بر زبان جاری شد
جنبشی وجودت را می گیرد
برای جلو رفتن
زندگی سرشار از این آغاز ها و پایان ها است
پایانی را تجربه کردم
که سرچشمه آغازی است
جنبشی تمام نشده
حرکت دیگری آغاز می شود
خستگی بی معنا است
که پیشی می گیرد چرخ فلک
در برابر ایستایی :
یک جام دگر بگیر و من نتوانم "