تبليغاتX
دختر قجری
دختر قجری
 

سلام

                                               Image of namakdooost                                                                                 

محبوبیت اتفاقی نیست                       

ثابت کردیم

حکایت تقدس سرخپوست مرده نیست

حکایت بودن هایی است که

عادت شده اند

و اگر نبودند کسانی که عادتمان را بر هم زنند

چگونه " نظریه عام انیشتین " را اثبات می کردیم ؟

 

 *  عکس : مرتضی قدیمی 

                                        


لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |
 

سلام                                                    Go to fullsize image

 

نوجوان که بودم یادداشت هایی در " ایران جوان " نوشته می شد از دختری با نام مستعار

 

"  ترمه" که  برای تحصیل به کشور دیگری رفته بود.مشکلاتی را که بیان می کرد فسانه

 

 می شمردم و غیر قابل باور.

 

می خوام راحت و معمولی بگم.از یه مادر.از یه مادر ایرانی که ۱۰ ساله رفته یه کشور

 دیگه.کشور و شهری که برای مدتی توجه کل دنیا رو به خودش جلب کرده.آلمان و شهر

 نورنبرگ.یه مادری که وقتی که رفت بیشتر از همه دلش برای کوه ها تنگ شد که هر روز

 از پنجره اتاقش می دید :" هر وقت از پنجره اتاقم کوه های البرز رو می دیدم مطمئن

 می شدم که تهران یه شهر امن و محکمه.اما اینجا تا چشم کار می کنه دشته . " مادری

 که الإن مادر دو تا بچه آلمانیه و  تونست توی یه کشور غریب و با شوهری آلمانی

 فرزندانش رو به نامهایی ایرانی نامگذاری بکنه.

 

آواز دهل شنیدن از دور خوش است.هر گاه می خواهد گله و درد دل کند او را

 خوشبخت می نامند و حرفهایش را از سر دلخوشی. سنگ صبورش دوستی قدیمی

 است در موطن. گله هایش حق بود اما از جنسی نا آشنا.از غم غربت تا بی حرمتیهای

بیگانگان.از فساد و بی بند و باری که نمی خواهد فرزندانش دچار گردند.از پوچی ناشی

 از تکنولوژی بی حد و اندازه. از سردی روابط میان خودشان. از اینکه کودکانشان به

 چند پدری و چند مادری عادت دارند.

در این ده سال بارها به ایران آمده و هر بار مثل روز اول با غمی بزرگ رفته است.

 دلخوشی هایش دخترش و یک دوست است : کشیشی کاتولیک و آلمانی. از تعجب

 کشیش بسیار گفت هنگام شنیدن از اسلام : " پس چرا دین شما اینچنین به جهانیان

 معرفی شده است ؟ " تمامی داشته هایش را مدیون " دکتر شریعتی " می داند که

کتابهایش را بار ها و بار ها برای کودکانش خوانده و توضیح داده است. دخترش را

 تکه ای جواهر می داند .هیچگاه با مادر آلمانی حرف نمی زند و همواره تاکید می کند

 که دورگه است : " 50% دوچ و 50% پرشن"ماه رمضان را نیز بر پا داشته که از

 ساعت 4 به وقت تهران تنها برنامه های ماهواره ایران در خانه تماشا می شد و از

 تعجب دخترش در برابر شنیدن اسماء الله که : "من فکر می کردم خدا تنها یک اسم

 دارد.اگر 100 تا اسم داره پس حتما خیلی بزرگه ؟! "

شوهرش را دوست دارد اما مشکلات زناشویی مرز نمی شناسد. گاه او را بی احساس

 می خواند گاه ولخرج که فقط به فکر حال است.

 

از خوبی ها و امکانات زیادی نیز سخن می گوید .اما در کفه ترازوی او وزنی ندارد.

 نمی دونم چرا این رو باز گو کردم ولی شنیدن هق هق گریه یه دوست پشت تلفن و

 از فاصله ای بسیار دور قلبم را نا آرام کرد که منتظر بهانه است برای بیشتر تپیدن.

ارزش ها نزد انسان ها متفاوت است. هیچکس را متهم نمی کنم اما خودم را می شناسم

 و اینگونه زمزمه می کنم :

 

" من اینجا ریشه در خاکم

 من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

 من اینجا تا نفس باقی است می مانم

 من از اینجا چه می خواهم

 نمی دانم " 

 

 


لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |