سلام ![]()
معلم گفت :" دفترها بیرون. مشق فردا را روی تخته می نویسم."
بنویسید :" کینه."
بنویسید :" نفرت."
بنویسید : " غصه."
بعد گفت :" امشب تمام اینها را تمرین کنید.
تمرین کنید که فردا ببینم.
فقط به یاد داشته باشید که درس امروز ، درس زندگی است."
فردا با افتخاری خام دفترم را روبه رویش گذاشتم.
با خودکار قرمز بر تمامی صفحات خط کشید :
" رج زده ای. قبول نیست . امشب دوباره بنویس."
دوباره.
سه بار ه و
ده باره.
مقبول نبود.
از روی حرص روی دست همکلاسیم را نگاه کردم.
نه به قصد تقلب بل برای یادگیری.
نوشته بود :
کینه نفرت غصه
مهر گذشت شادی
مهر گذشت شادی
مهر گذشت شادی
. . . . . . . . .
بهترین نمره کلاس برای او بود.
و من شکست خورده مشق معلم
و شاگرد دانش آموخته بازی زندگی
سلام ![]()
نمیخواستم بنویسم.
نمیخواستم وارد این بازی شوم اما
این گفت بنویس. اون گفت بنویس و من رو هم دعوت کن.
تسلیم شدم. چشم بخوانید شاهکارهای من را :
× کارهایم در دانشگاه عیان است و نیاز به بیان ندارد.
۱. آیدا (کوچکترین خواهرم) در نوزادی مثل اکثر همسن و سالانش انگشتانش را میمکید. مادرم هیچ وسواسی نداشت و من احساس میکردم به عنوان خواهر بزرگتر موظفم این عادت زشت؟! او را از سرش بیندازم. این بود که در چند نوبت انگشتش را به کرم بادام آغشته کردم. موثر بود و جواب داد .![]()
۲. پنجم دبستان بودم و دهه فجر و برنامهها و مسابقات علمی آن دوران به پا.کلاس ما چندین گروه بود که من سرگروه بودم و خنگترین شاگردان در گروه من. باید دماسنج و بادنما و امثالهم را میساختیم و من به تنهایی باید کار میکردم که در نهایت خیلی خوب نشد. زنگ تفریح معلم همه کلاس را با آثار بچهها به من سپرد و . . . منم هرچه کردم شیطان پیروز شد. کارهای بچهها و گروههای دیگر را به نحوی خراب کردم . ![]()
۳. در دوران راهنمایی مدیر مدرسهمان که حکومتی بود برای آب کشیدن جانمازش دهه محرم در مدرسه هیات راه میانداخت .حیاطمان میشد تاریک و بوفهمان آشپزخانه. ما هم از خدا خواسته به بهانه کمک کلاسها را می پیچاندیم.یکبار که برای کمک مانده بودیم از سر کنجکاوی سری به آشپزخانه زدیم. کسی نبود. در قابلمهها را باز میکردیم که ببینیم در هر کدام چیست. در دیگ خورشت درست بسته نمیشد و برای همین نصفه آجری روی آن بود. چون خیلی خیلی خیلی درش داغ شده بود دستمان لرزید و نصفه آجر درون خورشت افتاد و جوشید و جوشید و شد جزیی از غذا و آن شب هیات مزه خاک را در قیمه پلو چشیدند. ![]()
۴. در دبیرستان نمونه دولتی دخترانه فرهنگ منطقه ۱۳ پنجرهها از زمین فاصله زیادی داشت. برای چشمچرانی در خیابان باید بر روی میز و شوفاژ میایستادیم. یکبار نمازخانه را برای این کار انتخاب کردم و تنها آنجا رفتم اما ظاهرا لولهها هواگیری نشده بود. با اولین حرکت پیچ شوفاژ باز شد و آب پخش و مانتو و شلوار من هم خیس.در کمال خونسردی آنجا را ترک کردم و به رویم هم نیاوردم.تا زنگ نماز هم که دوستان با موکتهای خیس روبه رو شدند کسی چیزی نفهمید.![]()
۵. این یکی را اصلا نمیتوانم بگویم که به تازگی و در محل کارم انجام دادهام.آخر خرابکاری است. ![]()
به فرموده من هم شیما ٫ هدی ٫ سمیه٫ محمد و رضا را دعوت میکنم.
شما هم لطف کنید ۵ نکته در زندگیتان را که کسی نمیداند بگویید و ۵ نفر دیگر را هم دعوت کنید.![]()