سلام
خاله تصادف سختی کرد.
پویان سخت مریض شد و
پوریا دستانش 18 بخیه خورد.
این وسط همه اشتباهها و حواسپرتیها
بر گردن گوسفند بیچاره انداخته شد!
سلام
آدم عجولی نیستم اما
همیشه در زندگیام عجله کردهام.
سر 99٪ قرارهایم زود میرسم،
از ترس ترافیک نیم ساعت زودتر آماده میشوم،
آنقدر برای رسیدن به موقع به مقصد تند راه میروم که ماهیچههای پایم میگیرد،
همیشه در هول و ولا! هستم،
هر جا که باشم نگران برگشتنم،
گاهی اوقات تمام خوشیهایم قربانی این عجله میشوند.
با اینحال از این عجله کمتر ضرر کردهام و از به سرانجام رسیدن به
موقع کارهایم خوشنودم.
ولی مگر همه کارها باید به موقع انجام شود؟
PS: گاه بازگشت به گذشته را دوست
دارم ولی از دست سنن کهن به عذابم.