دارم ازلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شدهام بیسر و سامان
که مپرس
کس به امــید وفا تـرک دل و دین مــکناد کـه چنانم من از ایـن کرده پشـیمان کـه
مپرس
به یکی جرعه که آزارکسش در پی نیست زحــمتی
میکشــم از مردم نــادان کــه مپـرس
زاهد از ما به سـلامت بگذر کاین می لعل دل و دیـن میبـرد از دست بد انسان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگذارد هــر کســی عربـده ایـن که مبــین آنکه مپرس
پــارســایی و ســلامـت هـوســم بــود ولی شــیوهای مـیکـنـد آن نرگــس فـتـان
کـه مپرس
گـفتم از گـوی فـلک صـورت حالی پـرسم گـفت آن میکشــم انــدر خــم چـوگان که مپرس
گـفـتـمش زلف به خون که شکسـتی گفتا
حافظ این قصه درازست بقرآن که مپرس
سلام
تمام
کاستهایش را دارم.
صدها بار
گوش کردهام و همهشان را از برم.
این
اواخر چیزهای زیادی شنیده بودم که ترجیح میدادم این علاقه را بیان نکنم.
اینکه
همواره دائمالخمر است و
مدتی در
آسایشگاه روانی بوده است و ...
به لطف
دوستانی که فیلمی در باب ردیفهای موسیقی آواز ایرانی میسازند،
امشب
مهمان او بودیم.
نميخواهم
بگویم خیلی خونگرم و مهماننواز بود که مدتهاست که این واژهها بیمعنا شدهاند
ولی از امشب
که خودش را دیدم بیش از پیش دوستش میدارم.
رفتارش
در کمال ادب، احترام و بزرگواری بود.
حکم کرد
که تا چای و میوه نخوریم نمیگذارد از در خانه بیرون برویم
و خودش
خواست که دوباره به خانهاش برویم؛
قول داد
که دفعه آینده برایمان ساز بزند و بخواند.
شنیده
بودم که به هرکسی «استاد» نمیگویند اما
از این
پس من با احترام از او به عنوان استاد موسیقی ایرانی یاد میکنم.
از امشب
او را بیش از پیش دوست میدارم.