تبليغاتX
دختر قجری
دختر قجری


سلام



دارم ازلف سیاهش گله چندان که مپرس      که چنان زو شده‌ام بی‌سر و سامان که مپرس

کس به امــید وفا تـرک دل و دین مــکناد  کـه چنانم من از ایـن کرده پشـیمان کـه مپرس  

به یکی جرعه که آزارکسش در پی نیست    زحــمتی می‌کشــم از مردم نــادان کــه مپـرس

زاهد از ما به سـلامت بگذر کاین می لعل     دل و دیـن می‌بـرد از دست بد انسان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگذارد   هــر کســی عربـده ایـن که مبــین آن‌که مپرس

پــارســایی و ســلامـت هـوســم بــود ولی شــیوه‌ای مـی‌کـنـد آن نرگــس فـتـان کـه مپرس

گـفتم از گـوی فـلک صـورت حالی پـرسم   گـفت آن می‌کشــم انــدر خــم چـوگان که مپرس 

                          گـفـتـمش زلف به خون که شکسـتی گفتا  

                          حافظ این قصه درازست بقرآن که مپرس



لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |


سلام

 

 در نوجوانی به شدت شیفته صدا و آثار «شهرام ناظری» بودم؛

تمام کاست‌هایش را دارم.

صدها بار گوش کرده‌ام و همه‌شان را از برم.

این اواخر چیزهای زیادی شنیده بودم که ترجیح می‌دادم این علاقه را بیان نکنم.

این‌که همواره دائم‌الخمر است و

مدتی در آسایشگاه روانی بوده است و ...

به لطف دوستانی که فیلمی در باب ردیف‌های موسیقی آواز ایرانی می‌سازند،

امشب مهمان او بودیم.

نمي‌خواهم بگویم خیلی خونگرم و مهمان‌نواز بود که مدت‌هاست که این واژه‌ها بی‌معنا شده‌اند

ولی از امشب که خودش را دیدم بیش از پیش دوستش می‌دارم.

رفتارش در کمال ادب، احترام و بزرگواری بود.

حکم کرد که تا چای و میوه نخوریم نمی‌گذارد از در خانه بیرون برویم

و خودش خواست که دوباره به خانه‌اش برویم؛

قول داد که دفعه آینده برایمان ساز بزند و بخواند.

شنیده بودم که به هرکسی «استاد» نمی‌گویند اما

از این پس من با احترام از او به عنوان استاد موسیقی ایرانی یاد می‌کنم.

  از امشب او را بیش از پیش دوست می‌دارم.




لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |

سلام



دیروز سر و کارم به دانشکده علوم ارتباطات و علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی افتاد.

دلم خیلی گرفت.

شیما نبود که سر پلو و کله ماهی اذیتمون کنه یا بشینه دو دوتا- چهارتا بکنه که کی چقدر به اون

یکی بدهکاره.

مرجان و فاطمه نبودند تا راه بیفتیم پشت دانشگاه و قهقه خنده‌مون همه کوچه رو پر کنه.

محسن نبود که بریم تو ماشینش آهنگ گوش بدیم یا روی شیشه‌اش با بستنی، تبریک تولد بنویسم.

هدی نبود تا دوره راه بیفتیم دنبال رستوران‌های رنگارنگ برای نهار.

وحید نبود تا مجبورشم یواشکی از سر کلاس براش نوار کاست‌های مبتذل بیارم تا عروسی

بهشون خوش بگذره.

حتی میلاد هم نبود تا از اون سر حیاط سلام کنه و با خنده جلو بیاد.

هیچ کس نبود. مونا، مهرو، نیلوفر، زینب، وجیهه، مرتضی، صابر، علی، رضا حتی خانم «خدایی» هم نبود!

دلم برای سر کلاس نشستن با تمام این اراذل و اوباش تنگ شده.

سر کلاس نشستن و استاد رو عاصی کردن.

اون دانشکده برام یه دنیا خاطره است، اگه بچه‌ها باشن.

بدون اونها یه ساختمونه عین هزاران ساختمان دیگه این شهر.




لينك ثابت | به قلم | موضوع | تاريخ |