سلام
قالب وبلاگ بهناز آدم را نصف جان میکند تا فقط بتوانی پست آخر را بخوانی اما دیدم که مرا به بازی دعوت کرده.
بازی که چه عرض کنم یک نوع فضولی مدرن الکترونیک است؛ اینکه در 5 بند توضیح دهی که چه خبر است و این روزها چه میکنی. آنقدر دوستش دارم که با تاخیر هم به دعوتش لبیک بگویم و به سویش بشتابم!!!
1. هفته خیلی سختی را گذراندم. از زمین و زمان برایم بدی و ناراحتی بارید و برای اولین بار دارم با تمام وجود با همه آنها میجنگم. احساس میکنم مثل سنگ شدهام؛ ترجیح میدهم مثل گذشته وقتی همه چیز آزارم میدهد، زار زار گریه کنم ولی ظاهرا چشمه اشکم خشک شده است.
2. پدربزرگم خیلی بد حال است. دیگر از آن مرد مهربان و مقتدر گذشته خبری نیست فقط هوش و حواسش مثل قبل است و از حال و روز همه ما خبر و دوستمان دارد؛ مثل قبل.
3. کمکم دارم به کار بازمیگردم. کار زیاد عمله خفه کن. به هیچ کس «نه» نمیگویم و در همه مطبوعات و مجلات سرک میکشم.
4. حدیث 5 شنبه هفته دیگر میرود. نمیدانم کی برمی گردد. فقط برایش آرزوی خوشی و خوشبختی میکنم.
5. جدیدا و با این وضع اقتصادی افتضاح مملکت، بیش از پیش از آینده میترسم؛ خیلی زیاد.
من هم مرجان، محسن، فاطمه، میلاد و شیما را دعوت میکنم که به فضولی جمعی پاسخ دهند!
سلام
کلاف زندگیام گرههای کوری خورده است.
هر گامی که بر میدارم، یک گره به آن اضافه میشود؛
کمکم دارد شبیه قالی میشود.
امروز شنیدم که روانشناسان معتقدند
اگر مشکلات زندگی را جایی برای خود بنویسیم
حل و رفع آنها آسانتر می شود.
امتحان میکنیم!