سلام
زمانی
که پسر بچهای کوچک بود، جز جیغ زدن چیزی نمیدانست. فقط جیغ میزد
بیآنکه اشکی از چشماتش بیاید. خانواده لقب «ماشین آتشنشانی» را به او
داده بودند.
بزرگتر که شد کتاب و خواندن آنقدر سرش را گرم کرد که از سنش بزرگتر و هم صحبت پدرها شد.
«نجوم» دلبستگیاش شد و آنقدر در میان ستارهها گشت و گذار کرد که آرزوهای بزرگ به سرش آمد و ... .
الان دور است، خیلی دور. با همین تکنولوژی که اینقدر پزش را میدهیم، ساعتها با ما فاصله دارد.
گاه
از سر خودخواهی دلم میخواهد تاب نیاورد و بازگردد اما سر عقل که می آیم
خدا خدا میکنم که پشت سرش را هم نگاه نکند و پایه زندگیش را جای دیگری
بگذارد.
مشکل دلی است که برایش
تنگ میشود، خیلی زیاد. دل موجود زبان نفهمی است و جز زبان خودش، حرف
دیگری را قبول نمیکند. دلتنگی من هم درمانی ندارد.
لينك ثابت
|
به قلم |
موضوع |
تاريخ |