چند شب پیش خواب دیدم که من و شیما در گوانتانامو زندانی هستیم!!!
شکنجهمان میکردند؛ دردی نداشت اما اعصابمان را داغون میکرد. داشتند
شیما را آزاد میکردند ولی در لحظه آخر منصرف شدند و دوباره به زندانش
آوردند!
شیما و اعصاب راحتش معرف حضور دوستان بسیاری است. صبح که زنگ زدم و
خوابم را برایش تعریف کردم گفت: «تو خیلی بیخود کردی. گردش و تفریحت رو با
مرجان و فاطمه میری؛ به زندان رفتن که میرسه یاد من میافتی؟ من از پشت افاف همتونو لو میدم.»