<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دختر قجری</title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/</link>
<description>گفتنی های ناگفته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 09:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زن </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب در مستند سفارشی «فمنیسم» صدای و سیمای جمهوری اسلامی ایران، ما فهمیدیم که این گرایش اجتماعی عاملی برای تباهی خانواده‌هاست و زن‌ها هیچ فرقی با مردها ندارند. بعد فهمیدیم در ادیان الهی اینطور گفته‌اند و آنطور گفته‌اند. بر در و دیوار این شهر زیاد خوانده‌ایم که اسلام درباره زنان چه گفته است اما مردسالاری، همچنان در این کشور نفس می‌کشد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بدبختانه خواندن خبرهای تجاوز به زنان،‌ دختران و حتی پسران دیگر برای همه ما عادی و صفحه‌ها روزنامه‌ها پر از آنهاست. این بار قضیه کمی فرق دارد. در روز 13 آبان که تمامی نیروهای شریف و زحمتکش نظامی و انتظامی با تمامی نیروهایشان رودرروی مردم ایستاده بودند، زنی سالم، نه از آن دسته که بنا به شرایط خراب اقتصادی تن‌فروشی را به عنوان شغل انتخاب کرده‌اند، در منطقه قیام‌دشت، مورد تجاوز 6 مرد قرار گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این‌بار خبر حاشیه‌های بسیاری داشت؛ آنها خوب می‌دانستند که امروز خبری از پلیس نیست و در کنار بلواری اصلی و در داخل ماشین، روزگاری سیاه را برای زن بدبخت رقم زدند. البته موضوع مهم این است که 2 نفر از آن 6 نفر، از کادر نیروهای شریف انتطامی بودند! خبری که مثل همیشه،‌ بلافاصله تکذیب شد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آش آنقدر شور شد که باز پای این نهاد و آن سازمان و مجلس به میان آمد. همه اینها به درک، فرمانده فهیم نیروی انتظامی اعلام کرده است که: &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://khabaronline.ir/news-25430.aspx&quot;&gt;«در تجاوز به عنف خود زن‌ها به واسطه ظاهر نامناسب‌شان مقصرند.» &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا همیشه مقصر مشخص است اما فرمانده محترم، پلیس و نیروی انتظامی یک جامعه چه کاره‌اند؟ اگر قرار  است همه دست به سینه و مودب و منظم بنشینند، چه نیازی است هر ماه از بیت‌المال حقوق به جیب  نیروهای پلیس این کشور برود؟ در شهر سالم بی‌جرم چه نیازی به اسلحه و مردان سبزپوش است؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; اگر زحمتی نیست تعریفی از حیطه کاری و وظایف نیروی انتظامی این کشور به ما بدهید تا امید واهی نداشته باشیم. هر فرد در قبال مسئولیتی که دارد باید جوابگو باشد؛ پاک کردن صورت مسئله در هیچ کجای دنیا یک جواب قانع‌کننده نیست. شما که هر آنچه در توان داشتید در چهارچوب گشت‌های ارشاد برای مقابله با زنان بدحجاب انجام دادید، پس ایراد از کجاست؟ مگر برای نیمی از زنان و دختران این شهر پرونده تشکیل ندادید و ادب‌شان نکردید؟ &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جامعه‌شناسان و روانشناسان اجتماعی همه بر سر این موضوع توافق دارند که پدیده زنان خیابانی ناشی از وجود مردان خیابانی است ولی کاش قضیه به همین سادگی بود. بسیاری از مردان این جامعه به خود اجازه می‌دهند در مقابل پای هر بانو و دختری بایستند یا زمانی که از کنارش رد می‌شوند، در بهترین حالت، تنها دهانشان بجنبد و هر چیزی بگویند. منظورم همان‌هایی است که برای خواهرنشان خط و نشان می‌کشند ولی  رحمی بر زنان و دختران مردم ندارند و جسم و روحشان، در بخش جنسی بدنشان خلاصه می‌شود. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کمی تامل کنید؛ این یک معضل اجتماعی است که زن و مرد به یک میزان درگیر آن هستند هرچند که قربانیانش، نه عاملانش، همیشه زنان هستند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای ایران </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سلام آقای فرهاد فخرالدینی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام استاد؛ رهبر سابق ارکستر ملی ایران &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفته و نوشته بودید که در زمانه‌ای که به مردم این کشور هتک حرمت می‌شود و در روز روشن‌، برای آنچه حقشان است کتک می‌خوردند،‌ نمی‌توان ارکستر ملی را مجبور به نواختن ساز کرد. گفتید و نوشتید تا از خدا خواسته، بساط همه سازها و طرب‌ها را جمع کنند و بیاندازند گردن شما. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حرف‌تان حق است اما فکری هم به حال دل سوخته ما بکنید. ما هنوز دلمان می‌خواهد بعد از اجرای برنامه شما آنقدر کف بزنیم تا برگریدید و آهنگ همیشگی را بنوازید. بعد از این همه سال می‌دانیم که باید آنقدر دست بزنیم تا باز گردید و «ای ایران» را رهبری کنید. همه ارکستر یک طرف و شما و این آهنگ یک طرف.  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قول می‌دهم این‌بار با صدایی رساتر از قبل، خواننده ارکستر شما را همراهی کنیم و صدایمان فقط به ترجیع‌بند آخر، آن هم زمانی که با لب‌ خندان به سوی جمعیت بازمی‌گشتید و با آن چوب جادویی همه را به خواندن تشویق می‌کردید، خلاصه نشود. آنقدر بلند بخوانیم « در راه تو/ کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاک ایران ما» تا خواب همه کر و کورهای این مملکت را آشفته کنیم و خون دررگ‌هایمان با سرعت بیشتری بدود. ما عادت کرده‌ایم با هیجانی ناسیونالیستی سالن تالار وحدت را ترک کنیم و حداقل چند دقیقه‌ای به خود و کشورمان افتخار کنیم.   &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شما به گردن همه آنهایی که حتی فقط یک‌بار در اجراهای شما شرکت داشته‌اند، حق دارید. کاش می‌شد تنها یک‌بار دیگر ارکستری را رهبری می‌کردید تا حداقل با صدا و دست‌زدن‌هایمان با شما خداحافطی و از تمامی تلاش‌هایتان تشکر می‌کردیم و شعری را می‌خواندیم که در هر دوره‌ای، سوهان روح ظالمان زمانه بوده است؛ کاش. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فغان </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 
&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«حافط» به گمانم از سر شکم‌سیری نگشتن دور گردون رو، دو روز پنداشته و توصیه به غم نخوردن کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئنم اگه تو این دوره و زمانه بود پیش از 30 سالگی سکته می‌کرد و حسرت شاخه‌نبات بیش از پیش به دلش می‌ماند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواهد زمان روی دور تندش بیفتد و همه چیز زود و به خوشی و خیر بگذرد. ناخواسته دارم خانه‌نشین می‌شوم. حاضرم هر کاری بکنم ولی این اوضاع ختم به خیر شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان می‌گه امکان نداره این همه دعا و نذر توی کائنات بی‌نتیجه بمونه؛ امیدورام. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوخی با تاریخ </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>
 &lt;p&gt;سلام &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;«تاریخ» نه با کسی رودربایستی دارد و نه شوخی. بی‌رحمانه و بی‌توجه خیلی کارها و آدم‌ها را از یادها پاک می‌کند؛ البته اگر بخت یار باشد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از خاطر رفتن بهتر از نام ننگی است که همه از آن وحشت دارند. نامی که تا سال‌ها و دهه‌ها و قرن‌ها در یادها می‌ماند و دامان بازماندگان را هم می‌گیرد. مرگ بهترین چاره برای آنانی است که این‌چنین یادی در روزگار برای خود می‌گذارند. می‌کشند و می‌برند و می‌خورند و سر در زیر برف می‌کنند و از چشم‌های دیگران غافلند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تیغ دولبه تاریخ گاه دعای خیر برای رفته‌ای به همراه دارد و گاه لعن و نفرینی. مردم آگاه‌تر از آنند بتوان گول‌شان زد و با خط زدن، حافطه‌هایشان را پاک کرد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همه این‌ها را برای این گفتم که ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتمام حجت </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سلام &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگر مگر حرفی هم برای گفتن باقی می‌ماند: &lt;/p&gt;&lt;p&gt; http://shadiha1.mihanblog.com/post/142&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;از آن وقت‌هایی است که از زمین و زمان بیزارم. یعنی تمام دغدغه‌های عالم خراب شده‌اند روی سرم  و حتی نمی‌توانم نفس بکشم. شب‌ها با سر درد به رختخواب می‌روم آنقدر که فکر می‌کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا جد و آباد آن کسی را که گفته: «همه درد آدمی از دانستن است» را بیامرزد. آخر یکی نیست بگوید به تو چه ربطی دارد؟ مگر ناجی دنیایی یا بار همه عالم بر دوش توست؟ آنقدر با خودم کلنجار می‌روم و در خلوت با خودم حرف می‌زنم تا بلکه از این نقش «سوپر من» بیرون بیایم و خودم شوم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه قصه ها و داستان‌هایی را که خوانده‌ام مرور می‌کنم تا ببینم به کدام بیشتر شبیهم و عاقبتم را پیش‌بینی کنم؛ به هیچ جایی نمی‌رسم. یک راه فرار می‌خواهم؛ یک کاری، جایی، جشنی تا از یادم برود و دوباره ریست شوم. مسافرت راه خوبی است اگر ممکن شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;* * *  &lt;/div&gt;بهناز چهارمین نفر بود در این شش ماه که راهیش کردیم. تازه آنهایی که بی‌مهمانی و خداحافظی رفتند، بماند. ده‌ها نفر هم در لیست انتظارند تا با اولین پول یا امکان و راه‌حل، فرار را بر قرار ترجیح دهند. نمی‌دانم تا کی دوام بیاوریم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;PS: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا! &lt;br /&gt;سند و مدرکی داری تا ثابت کنی من از تو خواسته‌ام که در این زمان و در این کشور مرا قرار دهی؟ &lt;br /&gt;اگر گفته‌ام و حتما زیرش را امضا یا اثر انگشتی گذاشته‌ام، فریاد می‌زنم که: «غلط کردم.» &lt;br /&gt;الان می‌شود کاری کرد؟ &lt;br /&gt;فایده ای دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 05:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و تکرار تاریخ </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر و ذکرمان شده کسب آبرو؛ ‌چه آبرویی.
مملکت را تعطیل کنید؛ دارالایتام دایر کنید درست‌تره. شراب از فرانسه
می‌آید. قحطی است. دوا نیست. مرض بیداد می‌کند. نفوس، حق‌النفس می‌دهد. &lt;br /&gt;باران
رحمت الهی از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب
بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌تر. ریخت مردم از آدمیزاد
برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم‌ها خمار از تراخم است؛
چهره‌ها تکیده از تریاک.  &lt;br /&gt;خلق خدا به چه روزی افتاده از تدبیر ما. دلال، فاحشه، لوطی، لله، قاپ‌باز، کف‌زن، رمال، معرکه‌گیر. گدایی که دیگر خودش شغلی است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;left&quot;&gt; از دیالوگ های فیلم «حاجی واشنگتن»&lt;br /&gt;ساخته مرحوم علی حاتمی &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;PS: &lt;br /&gt;1. بیش از پیش معتقدم که تاریخ تکرار می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. نمی‌دانم چه مرگی است که نمی‌توان هایپرلینک گذاشت. حتما به سایت «منیرو روانی‌پور» سر بزنید: &lt;br /&gt;
http://moniroravanipor.com/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=475&amp;Itemid=44 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;3. هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که هنوز خیلی مانده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 14:39:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پوریا </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانی
که پسر بچه‌ای کوچک بود، جز جیغ زدن چیزی نمی‌دانست. فقط جیغ می‌زد
بی‌آنکه اشکی از چشماتش بیاید. خانواده لقب «ماشین آتش‌نشانی» را به او
داده بودند. &lt;br /&gt;بزرگ‌تر که شد کتاب و خواندن آنقدر سرش را گرم کرد که از سنش بزرگتر و هم صحبت پدرها شد. &lt;br /&gt;«نجوم» دلبستگی‌اش شد و آنقدر در میان ستاره‌ها گشت و گذار کرد که آرزوهای بزرگ به سرش آمد و ... . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان دور است، خیلی دور. با همین تکنولوژی که اینقدر پزش را می‌دهیم، ساعت‌ها با ما فاصله دارد. &lt;br /&gt;گاه
از سر خودخواهی دلم می‌خواهد تاب نیاورد و بازگردد اما سر عقل که می ‌آیم
خدا خدا می‌کنم که پشت سرش را هم نگاه نکند و پایه زندگیش را جای دیگری
بگذارد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل دلی است که برایش
تنگ می‌شود، خیلی زیاد. دل موجود زبان نفهمی است و جز زبان خودش، حرف
دیگری را قبول نمی‌کند. دلتنگی من هم درمانی ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قابیل </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی ادعایمان می‌شود وقتی قصه‌ها و افسانه‌ها را زیر و رو و نقل می‌کنیم  اما این روزها ثابت کردیم که به حق، فرزندان &lt;strong&gt;قابیل &lt;/strong&gt;هستیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برادرکشی را تمام و کمال آموخته و امتحان پس داده‌ایم. &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;PS: &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* من چندین روز است که نفس نکشیده‌ام! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* حال که یکدیگر ار تا سر حد مرگ زدیم و کشتیم، بیایید جاسوسی یکدیگر را هم بکنیم: &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;http://www.iribnews.ir/NewsRoom.aspx?ID=26677503 &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* از اخلاق، حتی ذره‌ای در وجود آقایان باقی نمانده است! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* باباطاهر عريان: &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مكـن كاري كـه برپا سـنگـت آيو &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جـهـان بـا ايـن فراخي تنگت آيو &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چـو فردا نومه‌خونون نومه خونند &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو نومه خـود ببـيني نـنـگـت آيـو &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; color: rgb(153, 51, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه حکومتی </title>
<link>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدمت جناب آقایان مسئول، اعم از رییس و وزیر و معاون، نمایان و پشت پرده، آشکار و در سایه  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با عرض سلام و احترام  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمن تبریک ایام انتخابات و ژانگولربازی‌های آقای رییس‌جمهور وقت، خواهشی از شما داریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجانب به نمایندگی از خودم، خانواده‌ام و تعدادی از دوستانم درخواستی داریم. این روزها خیلی به همه خوش می‌گذرد. شب‌ها به خیابان‌ها می‌روند و بدون آنکه کسی مزاحم‌شان شود، آواز می‌خوانند، دست می‌زنند، سوت و هوار می‌کشند. بدون آنکه نگاه سنگینی را احساس کنند و گشت و باتومی در کار باشد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دانم در جریان هستید یا نه، شادی و عوامل خوشگذرانی در کشور ما تنها به رستوران‌ها محدود می‌شود و مردم سرگرمی کم‌هزینه دیگری ندارند و به همین دلیل انتخابات برای آنها نوعی تفریح محسوب می‌شود؛ آن هم در این چهار سال که کارد به استخوان همه رسیده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین وسیله و با توجه به توضیحات مندرج، از همه شما آقایان و آقازاده‌هایتان تقاضا داریم که با دستکاری در  اصل 140 قانون اساسی،‌ انتخابات ریاست‌جمهوری را سالانه برگزار کنید تا کمی روح شادی و نشاط در  جامعه ما دمیده شود. به گمانم آنچه که می‌گویند تمرین دموکراسی است، شامل همین فعالیت‌ها و کتک و فحش خوردن‌ها هم می‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;left&quot;&gt;با احترام &lt;br /&gt;اینجانب &lt;br /&gt;به نمایندگی از دوستان و خانواده و مردمان ایران زمین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtareghajar&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>dokhtareghajar</dc:creator>
<guid>http://dokhtareghajar.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
